|
این اتفاق شاید در حال افتادن است...! دستهایش را به هم قفل کرده.می توان سنش را حدس زد. هفده سال،شاید هم کمتر!دلم به حال لبخندش می سوزد.من هیچوقت به هفده ساله ها نگاه هم نمی کنم چه برسد که...!
در را پشت سرش می بندد.خیلی ترسیده...!نگاهش می کنم.بلافاصله لبخندش را تحویلم می دهد.می داند که باید مودب باشد.اینجا فقط یک نفر هست که می تواند ادب را کنار بگذارد...!چاقویم را به طرفش نشانه می روم.حساب کار دستش می آید...!
اینقدر دنبالش نگردید.گم وگور شده...!
|